تلخ و شیرین مگر میشود زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد خداوند دانه های انار....
| ||
|
یادمه قبلنا انقدر برای تولدم لحظه شماری میکردم و اینقدر برام مهم بود که روز تولدم میرسید دیگه هیچ شوقی نداشتم ! آخه از اول پاییز شروع میکردم تقریبا تا آخر پاییز تولد امسالم راستشو بخواین اصلا هیچ حسی بهش نداشتم ! آخه قبلنا با یه هدیه کوچیک و تبریک از طرف دوستام و خانواده تموم میشد اما الان دیگه اینجوری نیست ! همه چیز شده تشریفااااات و تشریفات و تشریفات! البته من که بدم نمیاد ..کیه که بدش بیاد خیر سرم ته تغاریم دیگه ! اون شب که گفتم همه مشکوک میزنن کاملا حق با من بود! امان از این حس ششم ! البته تا قبل از رسیدن مهمونا با هزار ترفند تونستم بفههم قضیه چیه و کاملا آماده بودم از اونجایی هم که تولد من وبابام تو یک روز هست دیگه همه سنگ تموم گذاشتن و این وسط فقط شرمندگیش واسم موند که چجوری قراره این همه محبت رو جبران کنم ! البته اگه بتونم دست همشون درد نکنه
نظرات شما عزیزان: |
|
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |